گاهی اوقات بعد از گذشتن از یه ورطه های شدید و عمیق احساسی
دیگه سعی می کنی بهش نزدیک نشی
میدونی خیلی خوبه خیلی داغه
اما تاوانش سنگین تر و تلخ تر از خوشی هاشه
از تاوان می ترسی
سرتو میاری کنار گوشش و آروم رد میشی و میری
تا
تا
یادت بره دردشو
اون روزا مگه چه طور بودن که حالا نیستن؟
مست بودم گیج می خوردم
اتاق کنج تاریک
بارون
چوب های کنار تراس
پلیور آبی روشن تنم بود
نمی تونستم راه برم
بقلم کن!
گیج نخورم دنیام بشه تو!
باید میرفتم
باید دوش آب سرد می گرفتم
باید می دونستم یه روزی بعد از نقطه تقاطع از هم هی دور میشیم
دنیا با آدمای احساستی نمی تونه کنار بیاد چون ضعیفند
.
من بغضام تموم نمیشه
من بزرگ نمی شم
من هنوز ضعیفم
من توی وبلاگ سیاه سفید می نویسم
من وبلاگای سیاه سفیدو دوس دارم
شیندلرز لیستو دوس دارم
من وقتی می بینم یاکریما اومدن از ترس باد تو تراس خونه بغ کردن اشکام درمیاد
آره
من اشکام ذرتی درمیان
من بقلی ام
اوهوم
من ضعیفم
.
من با گذروندن سه درس اندیشه اسلامی 1، تاریخ تخیلی صدر اسلام و انقلاب اسلامی در ترم آخر کشف کردم توانایی انسان خیلی بیشتر از این حرفاست، فقط یه کم زور باید بالا سرش باشه! بعله!
این یه پستیه که پاک شد
مث آدمی که یه هو نیست می مونه
آدم دلش یه جوری میشه
یه جور غصه دار
چون دوباره نه میشه اون جوری نوشت
نه میشه اون آدمو پیدا کرد
.
هر معبری به کوچه ای بن بست می رسد
توی آزمایشگاه ، اولین جلسه آناتومی بود . تشریح میکردیم. قورباغه های نگونبخت را می خواباندند روی تخته . بصل الانخاعشان را با سوزن خراب میکردند تا درد نکشند . سیمین دستش می لرزید . اصرار داشت خودش به تنهایی تشریح کند . سوزن را توی دستش می چرخاند . من ناله یک قورباغه را برای اولین بار آنجا شنیدم . حیوانک چشمهایش را از درد می بست ... . تشریح که تمام شد ، قلب کوچکش جلوی همه می زد هنوز ، تند ، تند ... .سیمین سوزنها را از دست و پای حیوان برداشت که دیدیم رعشه دارد . دستش تکان می خورد . پاهایش هم . مرکز درد را کامل خراب نکرده بود !!! حیوانک ، چه هراسی باید کشیده باشد ، و چه دردی ... آن شب تا صبح می گریستم . مطمئن شدم که پزشک نخواهم شد . نشدم . حتی توی همین رشته بی خطر فعلیم به قیمت کم شدن نمره ، حذف شدن واحد و نگاه های ناباور و خیره استاد از نافرمانی عمدی ؛ هرگز هیچ حیوانی را نکشتم ، تشریح نکردم ، دارو نخوراندم . هرگز هیچ مرکز درد و حس و حضوری را دلم نیامد که خراب کنم ، ناقص کنم ، بمیرانم .
امشب اما داشتم فکر میکردم چه خوب می شد اگر می توانستم نقشه مغز خودم را داشته باشم ، بدانم کجا به کجاست . بعد با سوزنی بخش خاطراتش را با دستهای خودم خراب کنم . این سری را که متعلق به من است ولی در اختیارم نیست . این که جولان میدهد اینجور بی رحم . خاطراتش را ، دردهایش را ، سوداهایش را ... یادم می اندازد روزهایی را که قلبم جا نمی شد توی سینه . لجوج و مصمم یادم می آورد شبی را که با آن لباس حریر سرخ ، تا سحر روی بالکن منتظر فرود هواپیما بودم ، تا سحر خیره به سیاهی آسمانی که هنوز در نظرم زیبا بود . یادم می افتد از زیبایی روزهای بی دغدغه توی کوچه های بی غروب آن کشور دوست داشتنی . یادم می افتد از درختهای ولیعصر که مرا نگاه می کردند که خوشبختم ... یادم می افتد از سال پیش ، همین موقع ها که به خیالم خطور نمی کرد امروزی برسد اینقدر ساکت و رنگپریده و در نطفه مُرده . چندین روز پیش ، فکر می کردم اگر فردیت خوشبختی را ندارم ، لااقل به جمعیتی خواهم پیوست که می توانند توی خیابان پای بکوبند تا خود صبح . چندین روز پیش ، فکر می کردم اگر آن درختها دیگر مرا نمی بینند که با عجله از پایشان رد می شوم تا برسم به بهانه ای محکم برای لبخندهای رهای از ته دل ، چه باک؟ با همین آدمهای باقی مانده هم می شود خوش بود دمی . می شود اسم کشورت را بیاوری و غرورش باعث شود از یاد ببری آنچه را که در زندگی خودت باید به یاد نیاوری دیگر ... نشد . نشد ... .
خوشبختی خودم که توی کوچه های بی غروب آن محله رنگارنگ ، با همه زمینهای بازی و دیوارهای سپید و مغازه های بزرگش جا ماند. خوشی مردمم و خاکم و پرچم سه رنگم نیز افتاد زیر پاهای چکمه پوشی که معلوم نیست چطور اینگونه بی رحم لگد می زنند ... . و می دانی ، گاهی دیگر سخت می شود . گاهی خیلی سخت می شود . آنقدری که حاضرم روی تخته تشریح دراز بکشم و مغزم را بسپارم به هر دست لرزان و ناشی که هر چه یاد و یادمان است ، نشتر بخورد ، بریزد و خلاص.
از +
دوسِت دارم کثافت
هرچقدر هم موازی

.
فردا روز بهتری نیست
همیشه وقتی همه چیز بدتر میشه
دست و پا می زنم که درستش کنم
که مث قبل بشه
نمیشه
من عادت می کنم به بدتر
و دیگه اذیتم نمی کنم
اما همیشه همه چیز هی بدتر تر میشه خب

روزا میخندم
مسخره ات می کنم
شبا
با تاریک شدن هوا
همه چیز عوض میشه
دنیام
فکرام
صدام

دیگه نمی تونم بگم به تخمم
بغض می چسبه زیر حلقم
فردا صب یادم نمیاد چرا دیشب اون جوری بودم
میگم به تخمم که همه چی اینجوریه اصن
دوباره مسخره ات می کنم
زود گوشیو قطع می کنم
داد می زنم

شبام بغلی رو میخواد که نیست
دیگه مث قدیما نیست
باید برم.
باید برم؟
شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
با صدای پاش میاد
من غمای کهنه امو ورمی دارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
" مستیم درد منو
دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده
منو رها نمی کنه"
بر جان من آتش بزن
ای عشق من ای عشق من
باید تو باشی آتشم
تا تن در این آتش کشم
داره با صدای غمگین می خونه
"زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است"
صدای روشن شدن کبریتش میاد
با یه آهنگ غمگین
"اگر چه باده فرح بخش و باد گلریز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
.
.
مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است"
من دیگه میخوام برم بلاد کفر.
این چه وضعشه آخه؟
چرا من نمی توانم تو وبلاگ خودم نظر بدم آخه؟
پایین نظر نسیبه و زهرا بگم:
پریا
ک.و.ن کش
بنویس
ها ها ها؟
نمی خوای بنویسی پریا؟
نمی خوای از خل بازیای ترم آخریایی که واسه یونی چمن نذاشته بودن بنویسی؟
نمی نویسی دلت تنگ شده واسه وحشیانه وسط جمع رقصیدن؟
نمی نویسی تموم شد دانش گا
نمی نویسی من عاشق پسرای کچلم؟
نمی گی بریم قلیون بعدش تلو تلو بخوریم؟
ما عداتو دربیاریم
نمی نویسی خوشی های چند دقیقه ای با هم بودن چی شد؟
دعواهامون چی شد؟
کاکتوسای سر ونک؟ گوشواره ها؟
کم حرفیام، غصه هام؟ پر حرفیام، قصه هام؟
نمی نویسی خسته شدی می خوای تموم شه همه چی؟
نمی گی من عجیب غریبم؟
نگرانمون نمیشی؟ بگیم باز مامان شدی
من نگران ننوشتنت میشم
من نگران تو خودت بودنت میشم
بنویس پریا
بنویس
:(
می خواهی از یاد بروی ...
از یاد ببری ...
می خواهی که نباشی ... که نباشد ... که بروی .... که برود ... که نمانی ... که نماند ...می خواهی از دست بگذاری و از دست بگذاردت
می خواهی
از +
هی
هی
بی قید باید بود
خب؟
خب.
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند، به که ماند، به که ماند، به که ماند

به طور کلی دفترهای خاطرات٬ و لو این‌که به طور کامل منتشر شوند٬ تصویری ناقص و یکسویه را از نویسنده می‌نمایانند. زیرا چنانکه ویرجینیا وولف خود در جایی در این یادداشت‌ها به آن اشاره دارد٬ نویسنده عادت می‌کند که حالت خاصی را شرح دهد- مثلاً ناراحتی یا غم را- و در سایر حالات یا هنگام خوشی از نوشتن خاطرات خودداری می‌کند. از این‌رو تصویری که به دست می‌دهد فاقد تعادل است…
یادداشت‌های ویرجینیا وولف- پیشگفتار
می‌بینید؟ وبلاگ هم قصه‌اش همین است٬ هیچ‌کس به آن شدتی که می‌نویسد نابود نیست٬ گاهی آن حسی که باعث نوشتن یک متن شده یک دقیقه هم دوام نداشته٬ گاهی همه‌اش نمایش است…
از +
اوهوم،اوهوم
بچه ام بود
دوسش داشتم
.
این آدم ها
این آدم های از دور دوست داشتنی
این نقش ها
این پوست ها

-رنگ اخرایی ام
با تنهایی ام برای من
بقیه برای تو
به هیچ چیز ایمان ندارم. با من حرف می زنند اما حرف ها دانه های ماسه اند. مجموعه این دانه ها کویری به وجود می آورند. من چیزی را از دست داده ام که نمی دانم چیست. این شک هم وجود دارد که آن چیز را هرگز نداشته ام. با این وصف مطمئنا آن را از دست داده ام. به من بگویید کی هستم. از خودم به من خبر بدهید.
بوبن
یک عاشقانه ی آرام
شاید نوشتن این نوشته همانقدر برای من عجیب باشد که خواندنش برای تو .... اما می نویسمش. در همه ی عمرم ... که دیگر می شود گفت که چندان هم کوتاه نیست ... هرگز تا این اندازه احساس خوشبختی نداشته ام ...
اینجا نشسته ام و یوسف کوچولو روی پایم نشسته است و شستش را می مکد و به زبانی که برایم آشنا نیست با صدایی نرم با خودش حرف می زند و خیره شده است به حرکت دست من روی کیبورد ...
و دست چپ من دور تنش حلقه زده است ... با یک نرمی عجیب ... و نبضش زیر دستم می زند ... و جریان خونش را احساس مس کنم.
من همیشه می خواستم که از تو -از تو- پسری داشته باشم ... پسری که رنگ چشمهای تو را داشته باشد و تیره گی پوستت را. و حالا یوسف اینجاست ... و خدا می داند که نمی توانست از این زیباتر و خواستنی تر و مهربانتر و دوست داشتنی تر باشد. و خدا می داند که آنقدر دوستش دارم و دوستش دارم و دوستش دارم که نمی توانم حتی لحظه ای زندگی ام را بدون او تصور کنم. و یوسف از همان لحظه ای که در دلم تکان می خورد یوسف بود ... و اینکه پدرش کیست (و مادرش کیست) کوچکترین نقشی در حضورش نداشت و ندارد ... یکجور حضور یکدست و توانا .... که هستی اش مافوق خواست های ما و توانست های ماست.
می بوسمش ... عاشقانه ... از سر انگشتهای پا تا روی چشمها .. بی وقفه ... و می خندد و دوست دارد که دوستش دارم. مثل تو. درست مثل تو که دوستت دارم و طعم پوست تنت ... از سرانگشتان پا تا پلکهایت هنوز در من مانده است.
می بینی ... در این شهر نادوست داشتنی باز عشق به سراغم آمده است ... و رنگ همه چیز تغییر کرده است. به چهره ات فکر می کنم با چشمهای بسته. همیشه تا اینجد خواستنی بودی؟ همیشه اینقدر می خواستمت؟یوسف آهی کشید ... نرم. بروم.
از +
" انهدام عشق، حداقل برای مدتی، باز هم به عشق تعلق دارد. "
کریستین بوبن-زن آینده
میگه: بی قید باید بود دنیا را با آدم هایش
میگم : اوهوم، کاش یادم نره.
در زندگی، یکدیگر را می پروریم و سپس وامی نهیم. مادران کودکان را می پرورند، کودکان مادران را می پرورند، و سپس یکدیگر را ترک می کنند. دلدادگان روح هم را در کام می کشند و سپس یکدیگر را رها می کنند. در این کار هیچ چیز شومی نمی بینم. در این کار چیزی جز آنچه ضروری است نمی بینم. خوردن و سپس رفتن، قانون ضروری بالیدن است، حرکت مشروع هرگونه رشد است، سوگی است که نمی توان از بیم مرگ از آن گریخت ...
کریستین بوبن
.
هيچوقت نمي داني از کجا شروع مي شود. هيچوقت نمي داني چرا يا چگونه شروع مي شود. وقتي سرگشتگي ها شروع مي شوند مي ايستي و برمي گردي و به عقب نگاه مي کني و از خودت مي پرسي: «چي شد؟» و مي گردي دنبال دليل ... که پيدايش هم نمي کني. کدام باد دانه ي اين حس کشنده را که تو را با خودش به انتهاي خودت ميکشاند با خودش آورده است؟ نخواهي دانست. چرا اين چهره ... چرا اين تن ... چرا اين لبخند؟ نخواهي دانست. مي بردت. هيچ وقت نمي داني که همه چيز کي از اختيارت خارج شده است. اما همين است که دوست مي داري نه؟ همين بي اختياري را.
مي داني ... من هميشه فکر کردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت: «من يکروزي مي روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم: «مگر در اين دنيا چيزي مي آيد که بماند؟ مگر من ماندني هستم که تو نخواهي بود؟» با هم مانديم تا آن روزي بيايد که بتوانيم با هم نمانيم. آن روز رسيد. رفت. رفتم. وانهادگي شايد انتخاب ما نيست اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم. رفتيم.
زمانش که رسيد برو. زمانش که رسيد.
مي دانم که نمي داني از کجا شروع مي شود يا چرا شروع مي شود ... تنها مي داني که مي خواهي. که رنج مي بري. هيچ فکر کرده اي که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستي که چيزي را مي خواهي که رنجت مي دهد چون ماندني نيست و ماندني نيست چون رنجت مي دهد ...که ديگري هم هست که رنج مي کشد از ماندن و رنج مي کشد از رفتن و رنجت مي دهد و رنجش مي دهي؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگري رنج مي بريد و حواستان از آن تغذيه مي کند و غني مي شود؟
مي گويد که مي رود. مي داند که مي رود. خواهد رفت. بايد برود.
هيچوقت نمي داني چرا يکجايي نمي ايستي و نمي گويي:‌«نه!» چرا نمي گويي:‌«من ديگر مي روم؟» يا توان آنرا نداري که بگويي: «بمان.» هيچوقت نمي داني چرا بايد بروي. ديگران برايت مهملات به هم مي بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف مي زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا مي اندازي: «با اين تنگ بيني هايتان!» اما خودت هم مي داني که جايي جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و در هم خواهد ريخت و رفتني خواهد رفت و ماندني خواهد ماند. مسخره است اما هيچوقت نمي داني بايدها از کجا مي آيند.
جوانتر که بودم -در بيست و سه سالگي- فکر مي کردم که آدمها خودشان را در يکجايي تعريف کرده اند ... آنطور که خواهند بود. و هيچ چيز و هيچ کس توانايي آنرا ندارد که آنها را از تعريفشان جدا کند. و اگر در راهشان به اتفاق به تو برمي خورند که تعريفشان را از خودشان بر هم مي زني و قاطي پاطي شان مي کني تو را دوست مي گيرند و تو را دوست مي دارند اما مي دانند که باز خواهند گشت به همان که خواسته اند باشند و فکر مي کنند بايد باشند. جوانتر که بودم به اين نتيجه رسيدم که بايد از همين فرصت استفاده کرد و دوستشان داشت و رفتنشان را - بازگشتشان را- پذيرفت. همين.
سختگير نبايد بود. تا هست مي ماني ... آنگاه که رفت مي روي. اينهم سهم توست. فقط اگر بتواني بپذيري ... فقط اگر بتواني.
"ليلای ليلی"
از +
دلم خانه سقف بلند می خواهد با در و دیوار آجری
با یک عالمه تنهایی
هی هی هی
یادم رفته عاشقم
..
این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه
گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
حسین پناهی